پلک آیینه -افق2

 
اسباب کشی
نویسنده : یک گمنام - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

ما رفتیم. دوست داشتین یه سر  به ما بزنین گاه گاهی !

خونه تازه(همون پلک آیینه قبلی ولی...)

 


 
comment نظرات ()
 
 
سفید
نویسنده : یک گمنام - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
 

از من نخواه.تازه نفس گرفته .به پناه هم آمده ام: امن آغوش ات.

نخواه ،که بگویمت ثانیه های سرشارم... امروز،

 "شکفته به درز سیمانی شهر..."

نه پیچکت می شوم، نه قاصدک بی مقصد

.

 تا مهلت مرگ، شود، خواهم گفت...

از من نخواه..اگر نخواسته ای حتی!


 
comment نظرات ()
 
 
بزرگترین...
نویسنده : یک گمنام - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ، نمی تواند و به یاد می آورد روزی را که می توانست، ولی نمی خواست...


 
comment نظرات ()
 
 
حرف تا عمل....
نویسنده : یک گمنام - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

یک دسته توی انجمن هستند که فقط حرف می زنند. خوب هم حرف می زنند!(یه جورایی دانش می ترکونند!)

دسته ای دیگه عملکرد دارند و وقتی حرفی هم می زنند میدونی یا میبینی که از ابزارهای برنامه استفاده می کنند.

امروز ، گرداننده بودم.به یکی از آقایون وقت مشارکت نرسید(گرداننده بین کسانی که دستشان را برای مشارکت بالا می برند انتخاب می کند) ، وقت کم اومده بود و خلاصه ...ایشون زیر لب فحشی هم نثار ما کردند! به روی خودم نیاوردم. بهش پمفلت دادم شاید حالش خوب بشه. ولی نگرفت !

بعد از دعای آرامش که رفتم از منشی جلسه تشکر کنم ، همون آقایی که حالش بد شده بود اومد سمت من و اعتراض برای اینکه بهش وقت ندادم و اینا. بازم جواب ندادم و اومدم برم، وایستاد جلوم و شروع کرد به تهدید کردن! منم نتونستم  دیگه کوتاه بیام، بهش گفتم من با تو هیچ پدر کشتگی ندارم و غرضی توو این مساله نبوده.ولی اون کوتاه بیا نبود که نبود.اومد سمتم که درگیر فیزیکی بشه، منم که یادم رفته بود سلامت عقل حکم می کنه  من کوتاه بیام! خلاصه چند نفر از آقایون به سمتش یورش بردن و منو از محوطه بردن بیرون.

اینجا برنامه می گه در این جور مواقع باید کوتاه بیایی و طرف را شرمنده کنی.چون ممکنه طرف مقابل در معرض لغزش باشه و این حرکت تو از این کار جلوگیری کنه.

اما من اعتراف می کنم که نتونستم  تجمل کنم و از ابزار برنامه استفاده کنم. دیدم منم فعلا جزو همون دسته اول هستم!

اما تغییری که در من ایجاد شده اینه که حال بدیه من بعد از نیم ساعت کاملا از بین رفت.البته دوستان بهبودی تنهام نذاشتن .

بعد هم رفتیم دم خونه یکی از بچه ها که ۴-۵ روزه ازش خبری نیست.پیداش نکردیم.فقط می تونیم دعا کنیم که لغزش نکرده باشه.

دیگه اینکه:

محیط کارم را خیلی دوست دارم.صمیمی و راحته.دارم سعی  می کنم تا آخر این ماه چند تا سفارش خوب بزنم زمین!

فقط برای امروز پاکم..شادم و سپاسگذار....


 
comment نظرات ()
 
 
چهاااااااااار ماه و یک روز....
نویسنده : یک گمنام - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

بعداز ١٠ سال بالاخره به آرزوم رسیدم! نه اینکه شب بخوابم و صبح بیدار شم ببینم کنار تختم ایستاده باشه و بگه : هی...من اینجام...!!

نه عزیز جان !  این پاداش اون  خشک فیزیکی پس دادن های تنهایی ست  ، به صفر رسیدن ها ،عر زدن ها،  صبر کردن ها ، توی برنامه موندن با همه وسوسه ها ،  هرروز ۶ صبح بیدار شدن و ٧ توی جلسه حاضر شدن و ۴ ساعت خواب در شبانه روز ، خرد کردن غرور و ماسک های بدرد نخور ، عرق ریزون ،پای پیاده یا با اتوبوس  پی گیری واسه کار و گردن کج نکردن برای گرفتن یک شغل کم درآمد و زیر بار  زور و مزخرف و باج  نرفتن ...

این شد که امروز لپ تاپ را زدم زیر بغلم و رفتم سر کار "خودم"...بالاخره تونستم یک اتاق کرایه کنم و بشینم برای خودم کار کنم.تونستم به ترس و بیماری خودم غلبه کنم...اعتماد به نفسم را زنده کنم و به امید خودت..از ما حرکت....

چه لذتی بردم از تی کشیدن و جارو کردن محل کار خودم! و از امروزم که  برای من تدارک دیده شده در  چهارماهه و ٨ روز پاکی ام...

نه! استباه نشه لطفا..دیگه قرار نیست حالم اینقدر بالا باشه ( مثل سیل خروشان) نه مثل شیر سماور ، چکه چکه!...قبل از شروع به این کار با چند نفر از دوستان بهبودی و با تجربه مشورت گرفتم ، خودم را هم برای مسائل آینده آماده کردم و به خودم گفتم: همینطور که "فقط برای امروز " پاک باید باشی، فقط برای امروز ، زندگی کن..تلاش کن و برای فردا برنامه ریزی...

برام دعا کنین..به هر زبون و کیشی که هستین...لبخند


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یک گمنام - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
 

شب تلخی بود شب تولدم. ساعت ۹ شب از خواب بیدار شدم .انگار هزار نفر منو کتک زده بودند! خرد و خمیر!
با یکی از دوستان رفتیم کافی شاپ. بغض داشت خفه ام می کرد و اون هی حرف می زد و من هی سکوت محض!
وقتی برگشتم خونه ُ بغضه ترکید...
نمی تونم بگم حالم چقدر بد بود. نه می تونستم توی خونه بمونم نه می تونستم برم بیرون حتی با اینکه یکی از بچه ها وقتی فهمید راه افتاد که بیاد دنبالم.ولی من نمی تونستم.
دیگه از عجز. به زانو افتادم...

۳۲ ساله شده ام!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یک گمنام - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
 

حالم بد میشه وقتی همکارم برای حفظ موقعیتش دروغ میگه. نسکافه برای رئیس می بره . دستمال می کشه...
حالم بد میشه که یک پاکی بالا میاد میگه چند ساله همه چی رو زده به پاش.
حالم بد میشه بعد از مشارکتتُ یکی میاد آمارتو درمیاره که تنهایی و اینا و بعدش به خودش اجازه  میده...هرچند که به خیر گذشت.
حالم بد میشه وقتی ۴ روز با اطلاع به دفتر مریض بودم و نیومدم ببینم برام قیافه گرفتن و دارن نیروی جدید استخدام می کنن.هرچقدر هم زور بزنم ماسک بی تفاوتی م ( که دارم سعی می کنم کنار بزارمش) را روی صورتم نگه دارم... نمیشه .

ولی حالم خوب میشه وقتی ...
هیچی ولش کن!
دلم برای بابا اینا تنگ شده . هرچند یک خونواده جدید و. گرم پیدا کردم که تنهام نمی زارن.ولی فعلا راهنمام اجازه نمیده از تهران خارج بشم.برای خودم .

زیقول(کفتر چاهی مجروح جلوی خونه -که الان توی خونه ام هست) شدیدا ضعف داره. زخماش خوب شده و دیشب زور می زد از جاش بلند بشه ولی تلاشش به چند تا بال بال زدن و ناله های جیغ مانند ختم شد. نازش کردم و دلداری دادم. شاید امروز عصر که برم خونه و آماده پرواز باشه.
شاید هم چشماش برای همیشه بسته بمونه..
۲.۲۵
دیشب زیقول با چشمهای باز سورمه ای..مرد.

 


 
comment نظرات ()
 
 
مشارکتی که خوانده نخواهد شد!
نویسنده : یک گمنام - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 
سر کار هستم. پشت میزم و چای که هنوز داغه برای خوردنش.۶ بیدار شدم اما جلسه را زدم به پام. کله ام قبل از بیدار شدن به کار افتاده.یه ریز ور ور...از همایش چند هزار نفری دیشب که وسط محله معتاد نشین تهران تشکیل شدُ هنوز خسته بودم. از قطع و وصل شدن صدای سخنران که به خاطر ما کوبیده و اومده این سر دنیا..از اون سر دنیا با ۲۳ سال پاکی.برق ها هم که هی قطع می شد. و کودکانی با لباس های کثیف و صورتهای معصوم که برای یک ساندیس و کیک التماس می کردند و دروغ می گفتند.خسته بودم. و کله ام می گفت نیام سر کار. اما قرار گذاشتم هرچی کله ام گفت من بر عکسشو انجام بدم.تمرین سختیه.
به راهنمام زنگ نزدم هنوز. با هیچ کدوم از دوستان بهبودی تماس نداشتم. جلسه نرفتم. دعای آرامش جواب نمیده...فردا
۶۰ روزه می شم و چیپ سبز عزیز...
برای من دعا کنین...خسته ام.

 
comment نظرات ()
 
 
گوش / روز نبر
نویسنده : یک گمنام - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 
ایرانیان این روزها را، روز های پرهیز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گویند. ایرانیان کهن و آزاده، در این روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. این روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" یا بهمن هستند که هنوز زرتشتیان در این روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلایند...
 
comment نظرات ()
 
 
اگه دیگه!
نویسنده : یک گمنام - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦
 
اینکه بتونی دیگه قضاوت نکنی.بتونی بگی : به من چه..به تو چه..بتونی همیشه نگران تائید شدن یا نشدنت نباشی (در لوای نگرانی از نارحت شدن دیگران از دست ما.) اینکه دیگه دیگران را کنترل نکنی و به جای این کار تمرکزت روی خودت باشه برای کنترل افکار و کردار و گفتارت. در گذشته نمانی تا عصبانیت چیره نشه و به جای اون عشق بیاد.و ترس از آینده تو را به انزوا و کمبود اعتماد به نفس نکشونه...و در حال..توقع بی جا از دیگران باعث رنجش دم به دم تو نشه..........آدم می تونه حالا یه نفس راحت بکشه...نمی گم این کارا یه شبه اتفاق می افته.31 سال، همه اتفاقات و تربیت ها و تخریب ها و تزریق عقاید ، دست به دست هم داده اند..که شدیم این! ولی بازم دیر نیست برای تغییر برای رشد...برای هر آنچه باید باشیم.نه آنچه مجبور بودیم که باشیم.
 
comment نظرات ()